X
تبلیغات
بازیابی بهشت
نوشته های کیقباد بهدین

 بالاخره چشممان به جمال فرزاد روشن شد. سوار اتوبوس خوبی شدیم. اصلا عادت ندارم سوار چنین ماشین هایی بشوم ولی خوب؛ ما هم آدمیم!

به هر ترتیب پس از دقایق طولانی عجز و التماس به درگاه صاحب چرخ روزگار که مرا به یاد گداهای سمج سر چهارراه ها می انداخت میکروفون به فرزاد رسید و از تاریخچه محلی که می خواهیم به آن جا برویم صحبت کامل و خوبی ارائه شد. گوشم با فرزاد بود ولی چشمم از پنجره به بیرون. خیلی مناظر جالبی بود و از دیدن رودخانه با این آب خروشان و پاک و درخت های اطراف آن بسیار به وجد آمده بودم. علتش هم معلوم است: من معمولا در این جاده رانندگی می کنم و فرصت تماشای دقیق و لذتبخش مناظر را نداشتم و این فرصت غنیمت بود.

دیدن سد و داستان یک کمربند ایمنی و دو صندلی هم گذشت و در کنار رستورانی به نام "ساحل" پیاده شدیم. نان بربری و نیمرو البته دلچسب بود ولی دوستان دست و دلباز خودمان نبودند که سرشیر را هم به آن اضافه کنند با عسل! به هر حال سیر شدیم و تهدید: آخرین سرویس بهداشتی متمدن است و پس از این جا باید به دنبال شکار خرگوش و فیل بود.

سپس رفتیم کنار اسکله که چه عرض کنم، سکوی کوچک کنار دریاچه پشت سد و لنج کوچک و کهنی آمد و به آن سوار شدیم. بوی چرب و چیل گازوئیل روح و دماغمان را پر کرده بود و منظره دلچسب دریاچه سد و درختان آن طرف دریاچه. بیشتر چشمم به درختان آن سوی دریاچه بود. همیشه دوست داشتم آن جا را ببینم و حالا یکی دیگر از رویاهایم به واقعیت نزدیک می شد. به هر حال چند بار دست چپ و راستمان را با فرزاد هماهنگ کردیم و بر ساحل سمت راست پیاده شدیم. حتی یک آدم هم نبود و این جای بسی شادمانی بود!

رفتیم و از میان روستا و از راه اصلی پیاده گذشتیم: کنار راه نهری با آب زلال با آبشارهای کوچک و با صداهای پرندگان و بدون آدم. برگهای درختان را گویا یکی یکی با آبرنگ طبیعت به زیبایی هرچه تمام رنگ کرده بودند و این سو و آن سو زیر پایمان با سلیقه ی خاصی ریخته بودند.

بیشتر دوست داشتم بایستم و ببینم نه این که بروم و مراقب جلوی پایم باشم. از کنار یک خانه با پوشش سبز زیبای گیاهی روی دیوارش و گلدانهای شمعدانی بسیار روح نواز گذشتیم و سپس به خانه زیبای دیگری رسیدیم که یک آدم عاشق طبیعت در آن بود و کمی به حرفهایش گوش دادیم. تاکیدش روی نریختن آشغال و زباله بود: همه گفتند چشم ولی حیف و افسوس که در این بهشت بکر باز هم دو سه نفر از دوستان کم لطفی کردند و دستمال کاغذی و کیسه زباله پر از فویل آلومینیم و ساشه خالی سس مایونز و بطری خالی آب و نوشابه. واقعا آدم ها لیاقتشان همین هاست که دارند!

در انتهای راه همین فرد کارهای زیبایی برای جلب توجه آدمیان به گیاهان و محیط زیست درست کرده بود و منزل کوچک و ساده ولی زیبایی فراهم کرده بود که تنگ نظران آن را تخریب کرده بودند. در آن جا اطراق کردیم و اولین کار گذاشتن پا در آب نهر بود ولی آب به قدری سرد بود که بیش از دو سه دقیق دوام نیاوردم و پایم را بیرون آوردم. کمی بالا و پایین همگی پر از صداهای زیبا، آسمان آبی، درختان گردو و رنگ و رنگ و رنگ بود. بالاخره دو سه نفر دیگر از محلی ها هم دیده شدند که بر چهارپا سوار بودند و در رفت و آمد.

کنار نهر یک جایی بود که آبشار کوچکی سنگ را کنده و یک حوضچه کوچکی درست کرده بود با دیواره و کف سنگی بسیار زیبا. بوی برگ گردو همه فضا را پر کرده بود و ابرهای کوچک و سپید خرامان آسمان آبی را می پیمودند و به زیبایی ها می افزودند.

در راه برگشت فرزاد عزیز ما را شگفت زده کرد و پس از عبور دوباره با لنج، رفتیم روی تاج سد. بسیار هیجان انگیز بود از نزدیک دیدن یکی از اولین سازه های بزرگ و عظیم ایران که نشان از شکوفایی دوران صنعت در ایران بود. البته باز هم دست چپ و راست و عکس بگیر و نگیر و محوطه زیبا و کوچک کنار سد. امروز دختر کوچکم لیوان آبی در دستش بود و می گفت: این آب از پشت همان سد آمده است که دیدیم!

برگشتن کلی انرژی مثبت گرفته بودیم ولی در اتوبوس پر بود از سستی و رخوت. هر چه سعی کردیم این وجد حاصل از دیدارهای دلپذیر را در دیگران ظاهر کنیم نشد که نشد انگار فقط خودمان در اتوبوس بودیم و بس. به هر حال سلیقه است و همین تفاوت ها جالب است و البته این بار غم انگیز!

وقتی به منزل رسیدیم با وجود این که از یک بهشت گمشده برمی گشتم ولی بسیار خسته بودم در حالی که پس از برگشتن از برنامه های دیگر با همنوردان عزیزم بسیار سر حال. بگذریم. خوبی هایش را برمی دارم و از این پس قدر همنوردی با دوستان عزیزم را بیشتر و بیشتر می دانم.


|+| نوشته شده در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۹۵ساعت ۱۵:۱۹ توسط کیقباد بهدین نظر(0)
بالا