X
تبلیغات
نوشته های کیقباد بهدین
نوشته های کیقباد بهدین

داشتم کفشم را به پا می کردم که از خانه به قصد پایانه جنوب بیرون بروم. دختر بزرگم از من پرسید: «پدر! چه حسی داری که داری می ری دنا؟» رو به او پاسخ دادم: « خیلی شادم ولی کمی هم می ترسم.» سوال کرد: « می ترسی به قله نرسی؟» پاسخ دادم: «نه! قله برایم مهم نیست! می ترسم باعث اذیت دوستانم شوم.»


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در جمعه ۷ تیر ۱۳۹۲ساعت ۲۳:۱۱ توسط کیقباد بهدین نظر(0)
هیچ باورم نمی شد. دوباره نگاه کردم. فرزانگان یک منطقه شش و روبه روی آن نوشته: قبول.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲ساعت ۱۶:۴۱ توسط کیقباد بهدین نظر(0)
بالا